مامانم می گه " تو رو خدا سریال های ترکی نبین، ذهنت خراب می شه"
می گم این یکی فرق می کنه، برای خودشون ساختن، نه خیانت داره نه مکر و حیله ی آنچنانی ...
می گه، فیلم ببین ولی فیلمهای فاخر ببین ... روم نمی شه بگم " بی خیال مادر جان" . هی با خودم تکرار
می کنم " فاخر؟!!!" اثر فاخر به چه دردم می خوره؟ من الان همش دنبال یه چیزی می گردم منو از واقعیت
دور کنه و ببره تو قصه ها و رویاها ... اصلا هم به فیلم ها و کتاب های خوبی که خوندم فکر نمی کنم.
نه که زندگی واقعیم بد باشه یا کمبود و نقصانی توش باشه ... بر عکس شکر خدا بیشتر اوقات همه چیزش
میزوونه ... حتی میزان علاقه و تفاهمش که برام مهمه، حتی خیلی چیزای دیگش ... فقط نمی دونم الان تو این برهه دقیقا
چه مرگم شده؟!
خوب که فکر می کنم، می بینم هر کار دلم خواست کردم، هر تغییری دلم خواست دادم، درسته یه جاهایی
بقیه زدن و من رقصیدم ولی بیشتر اوقت رقصاننده من بودم ... اما حالا این که دقیقا تو ذهنم چی می گذره
الله اعلم. این پستم با پست قبلی منافاتی نداره ولی خوب بی انگیزگی توش موج می زنه. الان برای 5 سال
عمرم دارم عزاداری می کنم وای به وقتی که 50 سالم بشه.
همه
برچسب: رنجنامه,رنج نامه های مرد,رنجنامه های یک مرد,رنج نامه آیدین بزرگی,رنج نامه رحیمی,رنجنامه سید احمد,رنج نامه احمدخمینی,رنجنامه حاج احمد,رنج نامه یک زن تنها,رنجنامه سيد احمد,
نویسنده: شیوا سامانی
تاريخ: چهارشنبه
19 آبان
1395 ساعت: 13:51